عماد الدين حسن بن علي الطبري

321

كامل بهائى ( فارسي )

باجازت خداست يا به اجازت رسول . حضرت فرمود به اجازت خدا و رسول . عمران گفت بلى ياد داريم . بريده گفت برخيز تا پيش ابو بكر رويم و به ياد او دهيم كه او را تنبيهى باشد برخاستند و پيش او رفتند و اين سخن پيش او بازگفتند . ابو بكر گفت به ياد دارم . بريده گفت : پس هيچ كس را نرسد از اهل اسلام كه بر على عليه السّلام امير گردد آيا از جانب خداى و رسول پيش تو عهدى هست و اميرى كه خليفه باشى و بر على مقدم شوى . ابو بكر گفت و ليكن امت مرا مقدم كردند بريده گفت : فو اللّه ما ذاك لك و للمسلمين خالفت رسول اللّه . ابو بكر گفت به عمر كس فرستم تا باشد كه او را خبرى باشد در اين نوع ، در حال عمر برسيد ابو بكر قصه بازراند . عمر گفت اين واقع بر خاطر من نيست ليكن دفع اين مرا بر دست است بريده گفت يا عمر آن چيست ؟ گفت : انه قال لا يجتمع النبوة و الملك ، فى اهل بيت واحد . آن است كه گفت رسول جمع نمىشود نبوت و ملك در يك اهل بيت . بريده مردى فصيح و فراخ سخن بود گفت : ان اللّه قد أتى عليك أما سمعت اللّه : أَمْ يَحْسُدُونَ النَّاسَ عَلى ما آتاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ فَقَدْ آتَيْنا آلَ إِبْراهِيمَ الْكِتابَ وَ الْحِكْمَةَ وَ آتَيْناهُمْ مُلْكاً عَظِيماً ( نساء 57 ) فجمع اللّه لهم الملك و النبوة : ايا حسد مىبرند مردم بر آنچه خدا داده ايشان را از فضل خود پس به تحقيق كه داديم ما آل ابراهيم را كتاب و دانش و داديم ايشان را ملك بزرگ پس جمع كرده خداى بر ايشان ملك و نبوت را . عمر را خشم گرفت و گفت شما آمديد تا ميان امت تفرقه اندازيد و ايشان هر دو بدين سبب تا روز مرگ خشمناك بودندى « 1 » . هشام بن عروة از پدر روايت كرد كه ابو بكر و عمر و ابو عبيده جراح در دفن رسول صلّى اللّه عليه و آله حاضر نبودند و در سقيفه بودند و ترتيب خلافت مىدادند تا فرصت از دست نرود ابو بكر گفت « البدار البدار قبل البوار » و خلق را دعوت مىكرد به بيعت . براء بن عازب گويد شب دوم از وفات رسول صلّى اللّه عليه و آله ابو بكر و عمر برخاستند و به خانه عباس عم رسول آمدند ابو عبيدة الجراح و مغيرة بن شعبه با ايشان بودند ابو بكر گفت يا عم رسول امت مرا اختيار كردند و از طعن طاعنان خالى نمىتوان بود ما منزلت تو دانيم و قرابت تو را شناسيم خواستيم كه در اين كار نصيبى باشد تو را و بعد از تو اولاد تو را . عمر

--> ( 1 ) - مناقب ابن شهر آشوب 3 / 64 و بحار الانوار 37 / 308 - 310 .